تصور کنید که در حال پیاده روی و لذت بردن از برنامه ای یک روزه در طبیعت دوردست هستید.
فقط به رفتن فکر می کردید، کوله را بسته و به کسی هم درباره ی مقصدتون اطلاعی نمی دهید.
حالا اگر این روز خوب و آفتابی در نهایت با حادثه ای همراه باشه چه طور؟
آب کافی به همراه ندارید و کسی حتی از محل حدودی شما هم خبر نداره! چه افکاری از سرتون می گذره؟ به خدا ایمان میارید و یا ایمانتون رو از دست میدید؟ خودتون رو می بخشید برای اشتباهتون؟

و اگر زنده بمونید، رفتار و روش زندگیتون به چه شکل خواهد بود؟ و گذشته از تمامی این سوالات، افکاری به ذهن شما خطور می کنه که همیشه ازش فرار می کردید.

اما خب " آرون رالستون " مجبور به رویارویی با افکار، خودخواهی ها و ترس های زندگی اش بود.

در ادامه از آرون، طبیعت گرد آمریکایی که به مدت پنج و روز و نیم در دره ای وسط بیابان، بدون آب و غذای کافی و در حالی که دستش بین سنگ ها گیر کرده بود، خواهیم گفت.

بنابراین با کارناوال همراه باشید در 127 ساعت جدال با مرگ ...

127.ساعت_karnaval.ir14

سفر دقیقه نودی...

برای افرادی که طبیعت گردی می کنند، هیچ چیز لذت بخش تر از فرار های ناگهانی از شهر و شلوغی نیست.

همون کوله بستن های سریع، سفرهای جاده ای شبانه و تماشای طلوع فردا صبحش در مقصد.

برای آرون هم همینطور بود!
دوشنبه 26 اپریل 2003 ، اونقدر برای رفتن عجله داشت، که به کسی درباره مقصد سفرش نگفت، چاقوی تیز سوییسی اش رو پیدا نکرد و همون ابزار چند کاره چینی که دم دستش بود رو برداشت! تماس مادرش رو هم مثل همیشه نادیده گرفت!
شبانه به جاده زد، 5 ساعت رانندگی بی برنامه، به مکانی که محلی ها به آن " پایان دنیا " می گفتند، دره " بلو جان " در یوتا.
بعد از رسیدن، شب رو استراحت کرد و فردا صبح آماده ی ماجراجویی یک روزه اش بود.
کوله ای کوچک ، یک لیتر آب و دوچرخه اش. البته که تمام ماجرا برای دور شدن از آدم ها بود و نیازی به تلفن همراه نداشت!

127_ساعتkarnaval.ir20
127.ساعت_karnaval.ir12

صبحی عالی برای دوچرخه سواری...

دوچرخه سواری در خنکای صبح، اون هم در طبیعتی با مناظر فوق العاده، شما رو پر از انرژی و اعتماد به نفس میکنه. 

حتی اینجور مواقع زمین خوردن هم لذت بخش میشه. باید دوربین رو دربیاری و این لحظه که درد و هیجان و شور زندگی رو احساس میکنی، ثبت کنی.

آرون به سواری ادامه میده و توی ذهنش برنامه رو مرور می کنه. اینکه کجاها استراحت و توقف داشته باشه و شاید هم بتونه مسیرش رو تغییر بده.

حتی توی این بیایون هم به دنبال فرار از هرچیزی هستش که بوی تکرار بده!

بعد از چند کیلومتر، دوچرخه اش رو به درختی می بنده و دو ساعت دره پیمایی برای رسیدن به شکاف " بلو جان " شروع میشه.

127ساعت_karnaval.ir14
127ساعت_karnaval.ir12
127ساعت_karnaval.ir13
127.ساعت_karnaval.ir13

ویدیویی از این سواری رو با هم می بینیم...

گرگ تنها!

دره پیمایی در این منطقه احتیاج به تجهیزات و مهارت کافی داره.

البته اگر اینها رو به آرون می گفتید، جوابتون این بود : بیا فراموش نکنیم که درباره ی من حرف می زنیم، گرگ تنها، اتفاقی برام نمی افته!

127ساعت_karnaval.ir10
127ساعت_karnaval.ir8

سقوط آرون...

تا اینجا همه چیز خوب بود و طبق برنامه پیش می رفت.

در میان مسیر اما، وقتی که به دیواره های صاف و صیقل خورده دره دست گرفته بود و از شکافی باریک پایین می رفت، یکی از سنگ ها کنده میشه.

آرون و سنگ با هم به پایین دره ای به عمق 18 متر سقوط می کنند و دستش بین سنگ و دیواره گیر میکنه.

باورش سخته کمی، اینکه وسط ناکجا آباد توی دره بیوفتی و دست راستت به دیواره شکاف، میخکوب بشه!

127_ساعتkarnaval.ir3
127_ساعتkarnaval.ir15
127_ساعتkarnaval.ir18
127_ساعتkarnaval.ir7

ویدیو سقوط آرون...

مدیریت بحران!

آرون، ساعت ها تمام سعی اش رو میکنه برای اینکه دستش رو آزاد کنه و یا سنگ رو حرکت بده، اما هیچ کدوم فایده ای نداره!

متوجه میشه که اینجا گرفتار شده و بنابراین، بهترین کار رو انجام میده.

تمام کوله اش رو خالی میکنه، یه بطری آب، کمی خوراکی، دوربین، هندزفری، سی دی پلیر، ابزار چندکاره اش، تجهیزات سنگ نوردی و طناب .

وسایلش خیلی کاربردی به نظر نمیاد. آب و غذا رو جیره بندی می کنه، باطری دوریبن اش رو چک می کنه و به شوخی تو دلش میگه: ولی می تونی دستتم ببُری!!! 

127_ساعتkarnaval.ir12
127.ساعت_karnaval.ir7
127_ساعتkarnaval.ir9
127_ساعتkarnaval.ir8

شب و تنهایی...

در روز این منطقه واقعا زیباست، عصرها رنگ قرمز سنگ ها دیدنی میشه ولی شب ها ... وقتی که تنها تو دره، وسط مسیر کم رفت و آمد بیابونی گیر کرده باشید، معلومه که همه چیز ترسناک به نظر میاد!

در ناحیه کویری، دمای هوا شب خیلی پایین میاد و باید خودتون رو گرم نگه دارید. آرون هم همین کار رو میکنه، طناب سنگ نوردی اش رو دور تا دور پاها و بدنش می پیچه و رو سنگ بالایی میندازش تا یه چیزی مثل صندلی درست بشه و بتونه روی اون استراحت کنه، چون پاهاش واقعا خسته شدن!

تمام مدت تو دلش تکرار می کنه: کسی خبر نداره من کجام، کسی خبر نداره من کجام... تا خوابش میبره.

127.ساعت_karnaval.ir20

طنز تلخ...

فردا صبح می رسه، کمی آب، کمی غذا.

دوربینی که با خودش آورده هرچند که جای خالی تلفن همراهش رو پر نکرد، اما بهش تو حفظ روحیه اش خیلی کمک میکنه.

از همون ساعت اول شروع به فیلم برداری کرده بود، از توضیح حادثه تا حرف های الکی.
اینکه مثلا مجری برنامه صبحگاهی آمریکا هستش و باهاش مصاحبه ای در مورد گیر کردنش تو دره ای وسط نا کجا آباد انجام میشه، اون هم با شوخ طبعی تمام شروع به تعریف می کنه تاجایی که ... " اوووپس " اینجا گرفتار میشه!

ویدیو این قسمت...

فکر بکر؟!

شروع میکنه به فکر کردن! با طناب و تجهیزات سنگ نوردیش سعی میکه سنگ رو جا به جا کنه اما موفق نمیشه!

توی ابزار چند کاره اش یه چاقو هم هست،  درش میاره و ناخوداگاه رو ساعد دستش میکشش!

انگیزه آزاد شدن از این سنگ اونقدر قوی بوده که تو این دو روز، بارها فکر قطع کردن دستش از ذهنش گذشته، هرچند که یه شوخی از سر درماندگی به نظر میاد!
بنابراین شروع می کنه به سابیدن سنگ با نوک چاقو، ساعت ها این کار رو انجام میده که هیچ نتیجه ای، جز خسته شدن دست هاش براش به همراه نداره.

127ساعت_karnaval.ir1
127ساعت_karnaval.ir6
127.ساعت_karnaval.ir18

روز از نو روزی از نو...

صبح میرسه، تو دلش میگه کاش تمام اینها یه کابوس بود، کاش بیرون از این دره و تو اتاق خوابم بیدار میشدم!

آرون خسته تر، تشنه تر و گرسنه تر شده. به نوشیدنی که تو ماشین جا گذاشته فکر می کنه، به پپسی و آبمیوه های خنک، به آب ... کمی آب می خوره. مقدار زیادی براش باقی نمونده!
انگشت شستش دیگه حرکت نمی کنه و آرون می دونه که بافت دستش به خاطر اینکه خونرسانی بهش خوب انجام نمیشه در حال از بین رفتنه. مطمئن شده که دیگه این دست براش دست نمی شه!
هرچند که از این لحظه به بعد، تنها برای زنده موندن تلاش می کنه!

127_ساعتkarnaval.ir0
127_ساعتkarnaval.ir13

پرواز با عقاب ها...

روز سوم هم میرسه، دیگه خوب میدونه چه ساعتی آفتاب چشماش رو میزنه و برای پیدا کردن سایه باید سرش رو به سمت کدوم دیواره خم کنه.

یه عقابی هم هست که هر روز از بالای دره پرواز می کنه و آرون روحش رو برای گردش با اون، به بیرون دره می فرسته به خاطرات دورش...

اینکه وقتی که هفت یا هشت ساله بود، با پدرش برای تماشای طلوع خورشید به طبیعت می رفتند.

یاد خواهرش میوفته، یاد مادرش که روز آخر تماسش رو بی جواب گذاشته بود! اگر جواب داده بود چه طور؟ شاید اون رو به مهمونی دعوت می کردند و آخر هفته اش به جهنمی که الان توش بود، تبدیل نمی شد!

راستی امروز دوشنبه است، به احتمال زیاد همکار آرون متوجه غیبتش سرکار میشه، شایدم به کسی خبر بده.

ولی حالا خبر هم که بده... از کجا بدونن که دقیقا آرون کجاست؟!

با خودش میگه: تو این دره ها، روز صدای باد و حیوانات هستش و البته کسی هم از این اطراف رد نمیشه که صدات رو بشنوه! شب ها هم فقط آرامش حیوانات رو با فریاد کمک کمک به هم میریزی، پس دیگه کمک نخواه!

127_ساعتkarnaval.ir1
127_ساعتkarnaval.ir11
127_ساعتkarnaval.ir10
127.ساعت_karnaval.ir10

روز چهارم

نه آبی براش مونده و نه غذایی!

به خاطر کم آبی یک سری توهمات و خواب های بی ربط می بینه.
تشنگی کلافه اش کرده، با اینکه خوب میدونه تو این مواقع بایدچیکار کنه اما انجامش سخته براش.

درنهایت مجبور به خوردن ادرار خودش میشه، برای تامین آب از دست رفته بدنش!

سخت بود ولی انجامش داد. کمی قویتر از قبل خودش رو احساس میکنه؟! نه، هرگز.

اینکار فقط باعث شد مرگ رو نزدیک تر و تو پیچ و خم این دره ها احساس کنه!

127ساعتkarnaval.ir1

آخرین وداع...

روز پنجم میرسه و آرون ضعیف شده و نا امید، با چاقویی که تا الان به دردی نخورده، شروع به کندن اسمش رو دیواره دره می کنه.

خوب می دونه که اینجا سنگ قبرش میشه!

باطری دوربینش در حال تموم شدنه، شروع می کنه به ضبط کردن آخرین وداع با خانواده اش. سلام من آرون رالستون هستم، فرزند ... و ادامه میده به صحبت با خانواده ای که اونها رو ندید گرفته بود و الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به وجودشون احتیاج داشت!

127.ساعت_karnaval.ir9

روز آخر

آرون در رویاهاش می بینه که پسربچه ای اون رو پدر صدا می کنه و ازش می خواد که باهاش بازی کنه.

سرمست از این خواب شیرینه، با اینکه هیچ وقت به پدر شدن فکر نکرده بود، اما درست در همون لحظه بیشتر از هر چیز، تعبیر این رویا را می خواست.
در رویا با پسرش مشغول بازیست، در حالی که دست راست نداره!

شنیده بود سرخپوست ها رسمی دارند، که جوان های قبیله برای پیدا کردن راه زندگیشان بدون آب و غذا به جنگل می روند و تمام سعی شان را برای زنده بودن انجام می دهند. گاهی اما همه چیز خوب پیش نمی رفت، نا امید می شدند و بعضی از اونها در خواب و بیداری رویاهایی می دیدند.

عقیده داشتند که ارواح راه نجات رو به اونها نشان می دهند. راهی که اگر شجاعت دنبال کردنش رو داشته باشند، نجات پیدا می کنند.

آرون خوب می دانست که راهی جز بریدن دستش ندارد و این رویا، راه رو به او نشان داده بود.

127ساعتkarnaval.ir3

آخرین راه...

درنهایت آرون حرفی که روزها تو دلش می گفت رو به زبون میاره. باید دستم رو قطع کنم!

پس بدون معطلی شروع کرد. یه شریان بند درست کرد و چاقوی کندش رو نگاه کرد.... فکر کردن تو این موقعیت فقط شرایط رو سخت تر می کرد.

درست همین الان که تصمیمش رو گرفته بود باید انجامش می داد، یا الان یا هیچ وقت!
مچ دست اش پشت سنگ و بین دیواره گیر کرده بود اما، ساعدش آزاد بود. پس از همونجا شروع میکنه...

127_ساعتkarnaval.ir21

قطع عضو

باید استخوان دستش رو می شکست، چون حتی اگر دستشم می برید آزاد نمی شد.

از سنگ استفاده کرد و تا جایی که می شد، به دستش فشار آورد. دردی که تو لحظه احساس کرد مثل انفجاری بود تو بافت های بدنش و نفسش رو گرفت.

اما درست از همون لحظه خودش رو آزاد شده می دیدید. 

لبخند زد و شروع کرد با چاقوی کند چینی اش به بریدن پوست، گوشت و غضروف اش و زیر لب می گفت: تو نمی تونی من رو اینجا نگه داری.

دو حس متضاد رو تجربه می کرد، درد و سرخوشی ای مطلق!

دردناک ترین قسمت، بریدن عصب دستش با یکی از همون ابزارهای چند کاره بود.

دردی که از دست بوسیله سیستم عصبی بدنش در تمام وجودش پیچید و باور کنید که هیچ دردی وحشتناک تر از این نیست.

برای تماشای ویدیو قطع عضو به اینجا مراجعه کنید. ( اخطار: این ویدیو دارای صحنه های دلخراش است )

127_ساعتkarnaval.ir5

و رهایی...

یک ساعت تمام قطع عضو طول کشید و در نهایت وقتی یک قدم به عقب برداشت، دستش آزاد شده بود.
با وسایلی که داشت دستش رو به شانه اش انداخت. دوربینش رو درآورد، یه عکس از دستش انداخت و رفت!

از دره بیرون آمد، گودال آب کثیفی پیدا کرد، بعد از روزها تشنگی بالاخره آب خورد و به راه رفتن ادامه داد.

در راه خانواده ای هلندی اون رو دیدند، از امداد منطقه درخواست کمک کردند و سه ساعت بعد آرون در بیمارستان نجات پیدا کرده بود.

127ساعت_karnaval.ir15
127.ساعت_karnaval.ir15

ویدیویی فوق العاده از نجات پیدا کردن آرون...

بیرون از دره...

آرون تا 5 سال بعد از حادثه، همچنان سعی می کرد تا توانایی های سابق خودش رو بدست بیاره و روحیه اش رو حفظ کنه.

با جسیکا آشنا شد، ازدواج کرد و پسر بچه ای که در رویایش دیده بود به دنیا آمد.

کتابی به اسم " بین سنگ و جایی سخت " را نوشت و از حادثه ای که برایش اتفاق افتاده بود گفت.

فیلمی از روی این کتاب ساخته شد به اسم " 127 ساعت " به کارگردانی " دنی بویل " و بازی تحسین برانگیز " جیمز فرانکو ".

 

دوستان کارناوالی، برای روایت این داستان از عکس ها و ویدیو های فیلم کمک گرفتیم، در ادامه اما عکس و ویدیوهایی که توسط شخص " آرون رالستون " گرفته شده را قرار می دهیم.

بعد از آن هم حرفهای نگفته اش را با هم می خوانیم...

127ساعت_karnaval.ir26

ویدیویی که آرون، برای خانواده اش پر کرده بود و تنها لحظاتی از آن را عمومی کرد...

127ساعت_karnaval.ir7
127ساعت_karnaval.ir18

حرف های نگفته...

رالستون می گوید : در واقع ایمان من از جهان بینی ام می آید.
من به انرژی ها و جریان داشتن آن بین آدم ها و محیط معتقدم. مدت ها ارتباط فیزیکی خودم را با اطرافیانم قطع کرده بودم، در حالی که با این کار تنها خودم را از عشق اونها محروم می کردم و صدمه می دیدم.

در بیست سالگی معنای زندگی برایم، خطر کردن بود. ولی این روزها بودن در کنار خانواده ام تمام زندگی ام شده.
البته همچنان به فعالیت های ورزشی ام ادامه میدهم، اما با این تفاوت که محتاط تر عمل میکنم، چون خانوداه ای دارم که مسئولیت مراقبت آنها با من است.
همیشه یادداشتی می نویسم و اطلاعات دقیق از مقصد سفرهایم می گذارم.
من درسم را یاد گرفته ام، در غیر این صورت می گفتم، خدا من را نجات نداده، من به سختی و با استقامت خودم از آنجا بیرون آمدم، وگرنه خداوند از اول من رو در چنین شرایطی قرار نمی داد.
اما اعتراف می کنم که خداوند تمام چیری که به آن احتیاج داشتم را برایم قرار داده بود، عشق و امید به من داده بود و منظورم از اینها دوربینم است!
دوربین در اون شرایط مثل پلی بود بین من و خانواده ام و هر بار که حرفی می زدم و ضبط می کردم، عشق آنها را به خاطر می آوردم.
خانواده، عشق و امید به آینده من را نجات داد.
چون واقعیت این است که من با تمام اشتباهاتم به آن دره کشیده شده بودم و آن سنگ از زمانی که بر روی زمین شکل گرفته بود، منتظر من بوده تا درسم را به من یاد بدهد.

آرون در مورد فیلم می گوبد:
من فیلم هایی که در دره گرفته بودم رو به خانواده ام نشان داده بودم اما دیدن فیلم ساخته شده با بازی جیمز فرانکو، تاثیر زیادی هم بر روی من و هم بر روی آنها داشت.

127.ساعت_karnaval.ir22

پوستر فیلم سینمایی 127 ساعت

127ساعت_karnaval.ir3

سخن آخر

یک قهرمان شجاع تر از یک آدم معمولی نیست،

ولی چند دقیقه بیشتر شجاع است.

دیدگاه ها : 4
account_circle
email

لطفا منتظر بمانید ....

فونت -
فونت +
عرض -
عرض +
فاصله متن -
فاصله متن +
تیره
خاکستری
روشن
بستن

آرون ; 127 ساعت جدال با مرگ | رویایی در سر ، چاقویی در دست

تصور کنید که در حال پیاده روی و لذت بردن از برنامه ای یک روزه در طبیعت دوردست هستید.
فقط به رفتن فکر می کردید، کوله را بسته و به کسی هم درباره ی مقصدتون اطلاعی نمی دهید.
حالا اگر این روز خوب و آفتابی در نهایت با حادثه ای همراه باشه چه طور؟
آب کافی به همراه ندارید و کسی حتی از محل حدودی شما هم خبر نداره! چه افکاری از سرتون می گذره؟ به خدا ایمان میارید و یا ایمانتون رو از دست میدید؟ خودتون رو می بخشید برای اشتباهتون؟

و اگر زنده بمونید، رفتار و روش زندگیتون به چه شکل خواهد بود؟ و گذشته از تمامی این سوالات، افکاری به ذهن شما خطور می کنه که همیشه ازش فرار می کردید.

اما خب " آرون رالستون " مجبور به رویارویی با افکار، خودخواهی ها و ترس های زندگی اش بود.

در ادامه از آرون، طبیعت گرد آمریکایی که به مدت پنج و روز و نیم در دره ای وسط بیابان، بدون آب و غذای کافی و در حالی که دستش بین سنگ ها گیر کرده بود، خواهیم گفت.

بنابراین با کارناوال همراه باشید در 127 ساعت جدال با مرگ ...

127.ساعت_karnaval.ir14

سفر دقیقه نودی...

برای افرادی که طبیعت گردی می کنند، هیچ چیز لذت بخش تر از فرار های ناگهانی از شهر و شلوغی نیست.

همون کوله بستن های سریع، سفرهای جاده ای شبانه و تماشای طلوع فردا صبحش در مقصد.

برای آرون هم همینطور بود!
دوشنبه 26 اپریل 2003 ، اونقدر برای رفتن عجله داشت، که به کسی درباره مقصد سفرش نگفت، چاقوی تیز سوییسی اش رو پیدا نکرد و همون ابزار چند کاره چینی که دم دستش بود رو برداشت! تماس مادرش رو هم مثل همیشه نادیده گرفت!
شبانه به جاده زد، 5 ساعت رانندگی بی برنامه، به مکانی که محلی ها به آن " پایان دنیا " می گفتند، دره " بلو جان " در یوتا.
بعد از رسیدن، شب رو استراحت کرد و فردا صبح آماده ی ماجراجویی یک روزه اش بود.
کوله ای کوچک ، یک لیتر آب و دوچرخه اش. البته که تمام ماجرا برای دور شدن از آدم ها بود و نیازی به تلفن همراه نداشت!

127_ساعتkarnaval.ir20
127.ساعت_karnaval.ir12

صبحی عالی برای دوچرخه سواری...

دوچرخه سواری در خنکای صبح، اون هم در طبیعتی با مناظر فوق العاده، شما رو پر از انرژی و اعتماد به نفس میکنه. 

حتی اینجور مواقع زمین خوردن هم لذت بخش میشه. باید دوربین رو دربیاری و این لحظه که درد و هیجان و شور زندگی رو احساس میکنی، ثبت کنی.

آرون به سواری ادامه میده و توی ذهنش برنامه رو مرور می کنه. اینکه کجاها استراحت و توقف داشته باشه و شاید هم بتونه مسیرش رو تغییر بده.

حتی توی این بیایون هم به دنبال فرار از هرچیزی هستش که بوی تکرار بده!

بعد از چند کیلومتر، دوچرخه اش رو به درختی می بنده و دو ساعت دره پیمایی برای رسیدن به شکاف " بلو جان " شروع میشه.

127ساعت_karnaval.ir14
127ساعت_karnaval.ir12
127ساعت_karnaval.ir13
127.ساعت_karnaval.ir13

ویدیویی از این سواری رو با هم می بینیم...

گرگ تنها!

دره پیمایی در این منطقه احتیاج به تجهیزات و مهارت کافی داره.

البته اگر اینها رو به آرون می گفتید، جوابتون این بود : بیا فراموش نکنیم که درباره ی من حرف می زنیم، گرگ تنها، اتفاقی برام نمی افته!

127ساعت_karnaval.ir10
127ساعت_karnaval.ir8

سقوط آرون...

تا اینجا همه چیز خوب بود و طبق برنامه پیش می رفت.

در میان مسیر اما، وقتی که به دیواره های صاف و صیقل خورده دره دست گرفته بود و از شکافی باریک پایین می رفت، یکی از سنگ ها کنده میشه.

آرون و سنگ با هم به پایین دره ای به عمق 18 متر سقوط می کنند و دستش بین سنگ و دیواره گیر میکنه.

باورش سخته کمی، اینکه وسط ناکجا آباد توی دره بیوفتی و دست راستت به دیواره شکاف، میخکوب بشه!

127_ساعتkarnaval.ir3
127_ساعتkarnaval.ir15
127_ساعتkarnaval.ir18
127_ساعتkarnaval.ir7

ویدیو سقوط آرون...

مدیریت بحران!

آرون، ساعت ها تمام سعی اش رو میکنه برای اینکه دستش رو آزاد کنه و یا سنگ رو حرکت بده، اما هیچ کدوم فایده ای نداره!

متوجه میشه که اینجا گرفتار شده و بنابراین، بهترین کار رو انجام میده.

تمام کوله اش رو خالی میکنه، یه بطری آب، کمی خوراکی، دوربین، هندزفری، سی دی پلیر، ابزار چندکاره اش، تجهیزات سنگ نوردی و طناب .

وسایلش خیلی کاربردی به نظر نمیاد. آب و غذا رو جیره بندی می کنه، باطری دوریبن اش رو چک می کنه و به شوخی تو دلش میگه: ولی می تونی دستتم ببُری!!! 

127_ساعتkarnaval.ir12
127.ساعت_karnaval.ir7
127_ساعتkarnaval.ir9
127_ساعتkarnaval.ir8

شب و تنهایی...

در روز این منطقه واقعا زیباست، عصرها رنگ قرمز سنگ ها دیدنی میشه ولی شب ها ... وقتی که تنها تو دره، وسط مسیر کم رفت و آمد بیابونی گیر کرده باشید، معلومه که همه چیز ترسناک به نظر میاد!

در ناحیه کویری، دمای هوا شب خیلی پایین میاد و باید خودتون رو گرم نگه دارید. آرون هم همین کار رو میکنه، طناب سنگ نوردی اش رو دور تا دور پاها و بدنش می پیچه و رو سنگ بالایی میندازش تا یه چیزی مثل صندلی درست بشه و بتونه روی اون استراحت کنه، چون پاهاش واقعا خسته شدن!

تمام مدت تو دلش تکرار می کنه: کسی خبر نداره من کجام، کسی خبر نداره من کجام... تا خوابش میبره.

127.ساعت_karnaval.ir20

طنز تلخ...

فردا صبح می رسه، کمی آب، کمی غذا.

دوربینی که با خودش آورده هرچند که جای خالی تلفن همراهش رو پر نکرد، اما بهش تو حفظ روحیه اش خیلی کمک میکنه.

از همون ساعت اول شروع به فیلم برداری کرده بود، از توضیح حادثه تا حرف های الکی.
اینکه مثلا مجری برنامه صبحگاهی آمریکا هستش و باهاش مصاحبه ای در مورد گیر کردنش تو دره ای وسط نا کجا آباد انجام میشه، اون هم با شوخ طبعی تمام شروع به تعریف می کنه تاجایی که ... " اوووپس " اینجا گرفتار میشه!

ویدیو این قسمت...

فکر بکر؟!

شروع میکنه به فکر کردن! با طناب و تجهیزات سنگ نوردیش سعی میکه سنگ رو جا به جا کنه اما موفق نمیشه!

توی ابزار چند کاره اش یه چاقو هم هست،  درش میاره و ناخوداگاه رو ساعد دستش میکشش!

انگیزه آزاد شدن از این سنگ اونقدر قوی بوده که تو این دو روز، بارها فکر قطع کردن دستش از ذهنش گذشته، هرچند که یه شوخی از سر درماندگی به نظر میاد!
بنابراین شروع می کنه به سابیدن سنگ با نوک چاقو، ساعت ها این کار رو انجام میده که هیچ نتیجه ای، جز خسته شدن دست هاش براش به همراه نداره.

127ساعت_karnaval.ir1
127ساعت_karnaval.ir6
127.ساعت_karnaval.ir18

روز از نو روزی از نو...

صبح میرسه، تو دلش میگه کاش تمام اینها یه کابوس بود، کاش بیرون از این دره و تو اتاق خوابم بیدار میشدم!

آرون خسته تر، تشنه تر و گرسنه تر شده. به نوشیدنی که تو ماشین جا گذاشته فکر می کنه، به پپسی و آبمیوه های خنک، به آب ... کمی آب می خوره. مقدار زیادی براش باقی نمونده!
انگشت شستش دیگه حرکت نمی کنه و آرون می دونه که بافت دستش به خاطر اینکه خونرسانی بهش خوب انجام نمیشه در حال از بین رفتنه. مطمئن شده که دیگه این دست براش دست نمی شه!
هرچند که از این لحظه به بعد، تنها برای زنده موندن تلاش می کنه!

127_ساعتkarnaval.ir0
127_ساعتkarnaval.ir13

پرواز با عقاب ها...

روز سوم هم میرسه، دیگه خوب میدونه چه ساعتی آفتاب چشماش رو میزنه و برای پیدا کردن سایه باید سرش رو به سمت کدوم دیواره خم کنه.

یه عقابی هم هست که هر روز از بالای دره پرواز می کنه و آرون روحش رو برای گردش با اون، به بیرون دره می فرسته به خاطرات دورش...

اینکه وقتی که هفت یا هشت ساله بود، با پدرش برای تماشای طلوع خورشید به طبیعت می رفتند.

یاد خواهرش میوفته، یاد مادرش که روز آخر تماسش رو بی جواب گذاشته بود! اگر جواب داده بود چه طور؟ شاید اون رو به مهمونی دعوت می کردند و آخر هفته اش به جهنمی که الان توش بود، تبدیل نمی شد!

راستی امروز دوشنبه است، به احتمال زیاد همکار آرون متوجه غیبتش سرکار میشه، شایدم به کسی خبر بده.

ولی حالا خبر هم که بده... از کجا بدونن که دقیقا آرون کجاست؟!

با خودش میگه: تو این دره ها، روز صدای باد و حیوانات هستش و البته کسی هم از این اطراف رد نمیشه که صدات رو بشنوه! شب ها هم فقط آرامش حیوانات رو با فریاد کمک کمک به هم میریزی، پس دیگه کمک نخواه!

127_ساعتkarnaval.ir1
127_ساعتkarnaval.ir11
127_ساعتkarnaval.ir10
127.ساعت_karnaval.ir10

روز چهارم

نه آبی براش مونده و نه غذایی!

به خاطر کم آبی یک سری توهمات و خواب های بی ربط می بینه.
تشنگی کلافه اش کرده، با اینکه خوب میدونه تو این مواقع بایدچیکار کنه اما انجامش سخته براش.

درنهایت مجبور به خوردن ادرار خودش میشه، برای تامین آب از دست رفته بدنش!

سخت بود ولی انجامش داد. کمی قویتر از قبل خودش رو احساس میکنه؟! نه، هرگز.

اینکار فقط باعث شد مرگ رو نزدیک تر و تو پیچ و خم این دره ها احساس کنه!

127ساعتkarnaval.ir1

آخرین وداع...

روز پنجم میرسه و آرون ضعیف شده و نا امید، با چاقویی که تا الان به دردی نخورده، شروع به کندن اسمش رو دیواره دره می کنه.

خوب می دونه که اینجا سنگ قبرش میشه!

باطری دوربینش در حال تموم شدنه، شروع می کنه به ضبط کردن آخرین وداع با خانواده اش. سلام من آرون رالستون هستم، فرزند ... و ادامه میده به صحبت با خانواده ای که اونها رو ندید گرفته بود و الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به وجودشون احتیاج داشت!

127.ساعت_karnaval.ir9

روز آخر

آرون در رویاهاش می بینه که پسربچه ای اون رو پدر صدا می کنه و ازش می خواد که باهاش بازی کنه.

سرمست از این خواب شیرینه، با اینکه هیچ وقت به پدر شدن فکر نکرده بود، اما درست در همون لحظه بیشتر از هر چیز، تعبیر این رویا را می خواست.
در رویا با پسرش مشغول بازیست، در حالی که دست راست نداره!

شنیده بود سرخپوست ها رسمی دارند، که جوان های قبیله برای پیدا کردن راه زندگیشان بدون آب و غذا به جنگل می روند و تمام سعی شان را برای زنده بودن انجام می دهند. گاهی اما همه چیز خوب پیش نمی رفت، نا امید می شدند و بعضی از اونها در خواب و بیداری رویاهایی می دیدند.

عقیده داشتند که ارواح راه نجات رو به اونها نشان می دهند. راهی که اگر شجاعت دنبال کردنش رو داشته باشند، نجات پیدا می کنند.

آرون خوب می دانست که راهی جز بریدن دستش ندارد و این رویا، راه رو به او نشان داده بود.

127ساعتkarnaval.ir3

آخرین راه...

درنهایت آرون حرفی که روزها تو دلش می گفت رو به زبون میاره. باید دستم رو قطع کنم!

پس بدون معطلی شروع کرد. یه شریان بند درست کرد و چاقوی کندش رو نگاه کرد.... فکر کردن تو این موقعیت فقط شرایط رو سخت تر می کرد.

درست همین الان که تصمیمش رو گرفته بود باید انجامش می داد، یا الان یا هیچ وقت!
مچ دست اش پشت سنگ و بین دیواره گیر کرده بود اما، ساعدش آزاد بود. پس از همونجا شروع میکنه...

127_ساعتkarnaval.ir21

قطع عضو

باید استخوان دستش رو می شکست، چون حتی اگر دستشم می برید آزاد نمی شد.

از سنگ استفاده کرد و تا جایی که می شد، به دستش فشار آورد. دردی که تو لحظه احساس کرد مثل انفجاری بود تو بافت های بدنش و نفسش رو گرفت.

اما درست از همون لحظه خودش رو آزاد شده می دیدید. 

لبخند زد و شروع کرد با چاقوی کند چینی اش به بریدن پوست، گوشت و غضروف اش و زیر لب می گفت: تو نمی تونی من رو اینجا نگه داری.

دو حس متضاد رو تجربه می کرد، درد و سرخوشی ای مطلق!

دردناک ترین قسمت، بریدن عصب دستش با یکی از همون ابزارهای چند کاره بود.

دردی که از دست بوسیله سیستم عصبی بدنش در تمام وجودش پیچید و باور کنید که هیچ دردی وحشتناک تر از این نیست.

برای تماشای ویدیو قطع عضو به اینجا مراجعه کنید. ( اخطار: این ویدیو دارای صحنه های دلخراش است )

127_ساعتkarnaval.ir5

و رهایی...

یک ساعت تمام قطع عضو طول کشید و در نهایت وقتی یک قدم به عقب برداشت، دستش آزاد شده بود.
با وسایلی که داشت دستش رو به شانه اش انداخت. دوربینش رو درآورد، یه عکس از دستش انداخت و رفت!

از دره بیرون آمد، گودال آب کثیفی پیدا کرد، بعد از روزها تشنگی بالاخره آب خورد و به راه رفتن ادامه داد.

در راه خانواده ای هلندی اون رو دیدند، از امداد منطقه درخواست کمک کردند و سه ساعت بعد آرون در بیمارستان نجات پیدا کرده بود.

127ساعت_karnaval.ir15
127.ساعت_karnaval.ir15

ویدیویی فوق العاده از نجات پیدا کردن آرون...

بیرون از دره...

آرون تا 5 سال بعد از حادثه، همچنان سعی می کرد تا توانایی های سابق خودش رو بدست بیاره و روحیه اش رو حفظ کنه.

با جسیکا آشنا شد، ازدواج کرد و پسر بچه ای که در رویایش دیده بود به دنیا آمد.

کتابی به اسم " بین سنگ و جایی سخت " را نوشت و از حادثه ای که برایش اتفاق افتاده بود گفت.

فیلمی از روی این کتاب ساخته شد به اسم " 127 ساعت " به کارگردانی " دنی بویل " و بازی تحسین برانگیز " جیمز فرانکو ".

 

دوستان کارناوالی، برای روایت این داستان از عکس ها و ویدیو های فیلم کمک گرفتیم، در ادامه اما عکس و ویدیوهایی که توسط شخص " آرون رالستون " گرفته شده را قرار می دهیم.

بعد از آن هم حرفهای نگفته اش را با هم می خوانیم...

127ساعت_karnaval.ir26

ویدیویی که آرون، برای خانواده اش پر کرده بود و تنها لحظاتی از آن را عمومی کرد...

127ساعت_karnaval.ir7
127ساعت_karnaval.ir18

حرف های نگفته...

رالستون می گوید : در واقع ایمان من از جهان بینی ام می آید.
من به انرژی ها و جریان داشتن آن بین آدم ها و محیط معتقدم. مدت ها ارتباط فیزیکی خودم را با اطرافیانم قطع کرده بودم، در حالی که با این کار تنها خودم را از عشق اونها محروم می کردم و صدمه می دیدم.

در بیست سالگی معنای زندگی برایم، خطر کردن بود. ولی این روزها بودن در کنار خانواده ام تمام زندگی ام شده.
البته همچنان به فعالیت های ورزشی ام ادامه میدهم، اما با این تفاوت که محتاط تر عمل میکنم، چون خانوداه ای دارم که مسئولیت مراقبت آنها با من است.
همیشه یادداشتی می نویسم و اطلاعات دقیق از مقصد سفرهایم می گذارم.
من درسم را یاد گرفته ام، در غیر این صورت می گفتم، خدا من را نجات نداده، من به سختی و با استقامت خودم از آنجا بیرون آمدم، وگرنه خداوند از اول من رو در چنین شرایطی قرار نمی داد.
اما اعتراف می کنم که خداوند تمام چیری که به آن احتیاج داشتم را برایم قرار داده بود، عشق و امید به من داده بود و منظورم از اینها دوربینم است!
دوربین در اون شرایط مثل پلی بود بین من و خانواده ام و هر بار که حرفی می زدم و ضبط می کردم، عشق آنها را به خاطر می آوردم.
خانواده، عشق و امید به آینده من را نجات داد.
چون واقعیت این است که من با تمام اشتباهاتم به آن دره کشیده شده بودم و آن سنگ از زمانی که بر روی زمین شکل گرفته بود، منتظر من بوده تا درسم را به من یاد بدهد.

آرون در مورد فیلم می گوبد:
من فیلم هایی که در دره گرفته بودم رو به خانواده ام نشان داده بودم اما دیدن فیلم ساخته شده با بازی جیمز فرانکو، تاثیر زیادی هم بر روی من و هم بر روی آنها داشت.

127.ساعت_karnaval.ir22

پوستر فیلم سینمایی 127 ساعت

127ساعت_karnaval.ir3

سخن آخر

یک قهرمان شجاع تر از یک آدم معمولی نیست،

ولی چند دقیقه بیشتر شجاع است.