ویدیو HD

کارناوال

نویسنده ارشد کارناوال

انتشار

14 مرداد 1398

به روز رسانی

21 تیر 1405

تصور کنید برای یک پیاده‌روی یک‌روزه و لذت بردن از طبیعتی دوردست راهی شده‌اید؛ کوله را بسته‌اید، برنامه‌تان را در ذهن مرور کرده‌اید و از هیجان رفتن، حتی به کسی نگفته‌اید مقصدتان دقیقا کجاست. همه چیز ساده و معمولی به نظر می‌رسد؛ تا وقتی که یک اتفاق کوچک، تمام مسیر زندگی را عوض می‌کند.

آرون ؛ 127 ساعت جدال با مرگ فقط روایت یک حادثه عجیب نیست؛ داستان واقعی آرون رالستون، طبیعت‌گرد و کوهنورد آمریکایی است که در آوریل 2003 در دره بلو جان یوتا گرفتار شد؛ جایی میان سنگ، سکوت، تشنگی و ترس. او 127 ساعت با بدن خسته، دست گیر افتاده و ذهنی پر از خاطره و پشیمانی جنگید تا بالاخره تصمیمی گرفت که باور کردنش هنوز هم سخت است.

در این روایت با کارناوال همراه باشید تا قدم‌به‌قدم ببینیم یک سفر کوتاه چگونه به یکی از مشهورترین داستان‌های بقا در جهان تبدیل شد؛ داستانی که بعدها الهام‌بخش کتاب بین سنگ و جایی سخت در سال 2004 و فیلم سینمایی 127 ساعت شد.

داستان آرون رالستون در یک نگاه

ماجرا از یک تصمیم ساده شروع شد؛ تصمیمی برای رفتن به دل طبیعت، تنها بودن و چند ساعت فاصله گرفتن از زندگی روزمره. آرون رالستون در آن زمان طبیعت‌گردی باتجربه بود و همین تجربه، شاید باعث شد خطر را کمتر از چیزی که باید جدی بگیرد. مقصدش دره‌ای باریک و دورافتاده بود؛ جایی که دیواره‌های سنگی‌اش زیبا هستند، اما اگر اتفاقی بیفتد، صدا به‌راحتی به کسی نمی‌رسد و راه کمک گرفتن هم ساده نیست.

چیزی که داستان آرون را ماندگار کرده، فقط قطع کردن دست برای زنده ماندن نیست؛ بخش مهم‌تر، ساعت‌هایی است که او پیش از آن تصمیم با خودش، ترس‌هایش، خاطره‌هایش و اشتباهاتش روبه‌رو شد. او از همان لحظه‌های اول فهمید بزرگ‌ترین مشکلش فقط سنگ نیست؛ این است که هیچ‌کس نمی‌داند کجاست. برای همین، آرون ؛ 127 ساعت جدال با مرگ در کنار یک روایت تکان‌دهنده از بقا، یادآوری ساده‌ای هم هست: در طبیعت، تجربه داشتن کافی نیست؛ خبر دادن، برنامه داشتن و آماده بودن هم بخشی از زنده ماندن است.

سفر دقیقه نودی...

برای افرادی که طبیعت‌گردی می‌کنند، هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از فرارهای ناگهانی از شهر و شلوغی نیست؛ همان کوله بستن‌های سریع، سفرهای جاده‌ای شبانه و تماشای طلوع فردا صبح در مقصد.

برای آرون هم همین‌طور بود. شنبه 26 آوریل 2003، آن‌قدر برای رفتن عجله داشت که به کسی درباره مقصد سفرش نگفت، چاقوی تیز سوئیسی‌اش را هم پیدا نکرد و همان ابزار چندکاره چینی دم دستش را برداشت. تماس مادرش را هم مثل همیشه بی‌جواب گذاشت.

شبانه به جاده زد؛ چند ساعت رانندگی کرد و به جایی رسید که محلی‌ها به آن «پایان دنیا» می‌گفتند؛ محدوده دره بلو جان در یوتا. بعد از رسیدن، شب را استراحت کرد و فردا صبح آماده ماجراجویی یک‌روزه‌اش شد؛ کوله‌ای کوچک، حدود یک لیتر آب، کمی خوراکی و دوچرخه‌اش.

البته تمام ماجرا برای دور شدن از آدم‌ها بود و او فکر می‌کرد نیازی به تلفن همراه و خبر دادن به دیگران ندارد؛ اشتباهی که بعدها خودش هم بارها گفت یکی از بزرگ‌ترین درس‌های زندگی‌اش بوده است.

صبحی عالی برای دوچرخه سواری...

دوچرخه‌سواری در خنکای صبح، آن هم در طبیعتی با مناظر فوق‌العاده، آدم را پر از انرژی و اعتمادبه‌نفس می‌کند. حتی زمین خوردن هم در چنین لحظه‌هایی می‌تواند بخشی از هیجان سفر باشد؛ باید دوربین را درآوری و همان لحظه‌ای را که درد و شور زندگی با هم قاطی شده‌اند ثبت کنی.

آرون به سواری ادامه می‌دهد و در ذهنش برنامه را مرور می‌کند؛ اینکه کجا استراحت کند، کجا توقف داشته باشد و شاید مسیرش را تغییر دهد. بعد از چند کیلومتر، دوچرخه‌اش را به درختی می‌بندد و راه دره‌پیمایی برای رسیدن به شکاف بلو جان را در پیش می‌گیرد.

ویدیویی از این سواری رو با هم می بینیم...

گرگ تنها!

دره‌پیمایی در این منطقه به تجهیزات و مهارت کافی احتیاج دارد. البته اگر این را همان روز به آرون می‌گفتید، شاید جوابش این بود: «فراموش نکنیم درباره من حرف می‌زنیم؛ گرگ تنها، اتفاقی برایم نمی‌افتد!»

سقوط آرون...

تا اینجا همه چیز خوب بود و طبق برنامه پیش می‌رفت. اما در میان مسیر، وقتی آرون به دیواره‌های صاف و صیقلی دره رسیده بود و از شکافی باریک پایین می‌رفت، یکی از سنگ‌ها کنده شد.

آرون و سنگ با هم به پایین افتادند و دست راستش بین سنگ و دیواره شکاف گیر کرد. باورش سخت بود؛ وسط ناکجاآباد، در یک دره باریک، دستت به دیواره میخکوب شود و هیچ‌کس هم نداند کجایی.

ویدیو سقوط آرون...

کارناوال

مدیریت بحران!

آرون ساعت‌ها تمام تلاشش را می‌کند تا دستش را آزاد کند یا سنگ را حرکت دهد؛ اما هیچ‌کدام فایده‌ای ندارد. کم‌کم متوجه می‌شود که واقعا گرفتار شده و بهترین کار، مدیریت بحران است.

تمام کوله‌اش را خالی می‌کند؛ بطری آب، کمی خوراکی، دوربین، هندزفری، سی‌دی پلیر، ابزار چندکاره، تجهیزات سنگ‌نوردی و طناب. آب و غذا را جیره‌بندی می‌کند، باتری دوربینش را چک می‌کند و حتی به شوخی در دلش می‌گوید: «ولی می‌تونی دستم رو ببری؟»

وقتی امید به برنامه تبدیل می‌شود

در چنین موقعیتی، آدم خیلی زود می‌فهمد که امید فقط یک حس قشنگ نیست؛ باید به برنامه تبدیل شود. آرون هر چیزی را که همراه داشت دوباره نگاه کرد، نه برای اینکه وسایلش زیاد بودند، برای اینکه از همان چیزهای کم، راهی بسازد. دوربین شد وسیله‌ای برای حرف زدن و زنده نگه داشتن ارتباط ذهنی با خانواده. طناب شد تکیه‌گاه، ابزار چندکاره شد آخرین امکان، چند قطره آب شد چیزی که باید با حساب و کتاب مصرف شود.

همین جاست که روایت او از یک حادثه معمولی جدا می‌شود. خیلی‌ها در لحظه بحران یا فقط تقلا می‌کنند یا فقط منتظر می‌مانند؛ اما آرون بین این دو راه، مسیر سومی ساخت: فکر کردن، امتحان کردن، شکست خوردن و دوباره امتحان کردن. او بارها سنگ را هل داد، آن را تراشید، طناب را به کار گرفت و با خودش حرف زد. این تلاش‌ها شاید دستش را آزاد نکرد، اما ذهنش را تا روز آخر فعال نگه داشت؛ چیزی که در نبردی 127 ساعته، کمتر از آب و غذا مهم نبود.

شب و تنهایی...

در روز، این منطقه واقعا زیباست؛ عصرها رنگ قرمز سنگ‌ها دیدنی می‌شود، اما شب‌ها وقتی تنها در دره، وسط مسیر کم‌رفت‌وآمد بیابانی گیر کرده باشید، همه چیز ترسناک به نظر می‌رسد.

در ناحیه کویری، دمای هوا شب‌ها پایین می‌آید و باید خودتان را گرم نگه دارید. آرون طناب سنگ‌نوردی‌اش را دور پاها و بدنش می‌پیچد و روی سنگ بالایی می‌اندازد تا چیزی شبیه صندلی درست شود و بتواند کمی استراحت کند. تمام مدت در دلش تکرار می‌کند: کسی خبر ندارد من کجام، کسی خبر ندارد من کجام...

طنز تلخ...

فردا صبح می‌رسد؛ کمی آب، کمی غذا. دوربینی که همراهش آورده، هرچند جای خالی تلفن همراهش را پر نمی‌کند، اما به حفظ روحیه‌اش کمک می‌کند.

از همان ساعت اول شروع به فیلم‌برداری کرده بود؛ از توضیح حادثه تا حرف‌های الکی. انگار مجری برنامه‌ای صبحگاهی است که با خودش درباره گیر کردن در دره‌ای وسط ناکجاآباد مصاحبه می‌کند؛ آن هم با شوخ‌طبعی تلخ و عجیب.

ویدیو این قسمت...

فکر بکر؟!

شروع می‌کند به فکر کردن. با طناب و تجهیزات سنگ‌نوردی‌اش سعی می‌کند سنگ را جابه‌جا کند، اما موفق نمی‌شود. در ابزار چندکاره‌اش چاقویی هست؛ آن را بیرون می‌آورد و ناخودآگاه روی ساعد دستش می‌کشد.

انگیزه آزاد شدن آن‌قدر قوی است که بارها فکر قطع کردن دست از ذهنش می‌گذرد؛ هرچند اول بیشتر شبیه شوخی از سر درماندگی است. بعد با نوک چاقو شروع به سابیدن سنگ می‌کند؛ ساعت‌ها این کار را انجام می‌دهد، اما نتیجه‌ای جز خسته‌تر شدن دست‌ها ندارد.

درس مهم این ماجرا برای هر سفر

ماجرای آرون فقط برای خواندن و هیجان‌زده شدن نیست؛ یک هشدار جدی برای هر کسی است که حتی یک سفر کوتاه طبیعت‌گردی را ساده می‌گیرد. اولین درس، همین است: مقصد و زمان برگشت را به یک نفر مطمئن بگویید. حتی اگر قرار است فقط چند ساعت از شهر دور شوید، یک یادداشت، یک پیام یا یک تماس می‌تواند مرز بین نجات و گم شدن باشد.

درس دوم، همراه داشتن آب و غذای اضافه است. آرون برای برنامه‌ای یک‌روزه رفته بود، اما حادثه او را چند روز در دره نگه داشت. اگر طبیعت‌گرد هستید، همیشه برای چند ساعت بیشتر از برنامه آب، خوراکی پرانرژی، لباس گرم، چراغ‌قوه، پاوربانک، سوت، کمک‌های اولیه و ابزار مناسب همراه داشته باشید. برای برنامه‌های دورافتاده، دستگاه‌های موقعیت‌یاب ماهواره‌ای هم می‌توانند بسیار کارآمد باشند؛ البته هیچ وسیله‌ای جای احتیاط و خبر دادن به دیگران را نمی‌گیرد.

درس سوم، شناختن مسیر است. قبل از رفتن، نقشه، وضعیت آب‌وهوا، سختی مسیر و نقاط خروج اضطراری را بررسی کنید. اگر تازه‌کار هستید، بهتر است تنها نروید و از مسیرهای شناخته‌شده شروع کنید. در کارناوال هم می‌توانید پیش از سفر، سری به بخش راهنمای سفر بزنید و برای الهام گرفتن از مسیرها و روایت‌های خواندنی، بهترین مقالات و مطالب را بخوانید.

یک چک‌لیست ساده هم می‌تواند خیال شما و خانواده‌تان را راحت‌تر کند: مسیر رفت و برگشت را روی نقشه ذخیره کنید، لوکیشن تقریبی شروع مسیر را برای یک نفر بفرستید، زمان آخرین تماس و زمان برگشت را مشخص کنید و اگر تا آن ساعت خبری از شما نشد، از قبل بگویید با چه کسی تماس بگیرند. برای مسیرهای کویری و دره‌ای، فقط به شارژ موبایل تکیه نکنید؛ چون آنتن‌دهی همیشه در اختیار شما نیست. یک سوت کوچک، چراغ پیشانی، لایه لباس گرم و چند خوراکی سبک شاید در کوله جا زیادی نگیرند، اما در لحظه‌ای که برنامه چند ساعت بیشتر طول می‌کشد، تفاوت بزرگی می‌سازند.

گاهی یک سفر امن از همین برنامه‌ریزی‌های ساده شروع می‌شود؛ چه قرار باشد با خیال راحت برای رزرو هتل شیراز برنامه بریزید، چه بخواهید سراغ سفرهای دورتر مثل پرواز بانکوک یا پرواز استانبول بروید. اصل ماجرا یکی است: قبل از حرکت، مسیر را بشناسید و بی‌خبر نروید.

روز از نو روزی از نو...

صبح می‌رسد. آرون در دلش می‌گوید کاش همه این‌ها یک کابوس بود؛ کاش بیرون از این دره و در اتاق خوابش بیدار می‌شد.

خسته‌تر، تشنه‌تر و گرسنه‌تر شده است. به نوشیدنی‌هایی که در ماشین جا گذاشته فکر می‌کند؛ به پپسی و آبمیوه‌های خنک، به آب... کمی آب می‌خورد، اما مقدار زیادی برایش باقی نمانده. انگشت شستش دیگر حرکت نمی‌کند و می‌داند بافت دستش به خاطر خون‌رسانی ضعیف در حال از بین رفتن است.

پرواز با عقاب ها...

روز سوم هم می‌رسد. حالا آرون خوب می‌داند چه ساعتی آفتاب چشمانش را می‌زند و برای پیدا کردن سایه باید سرش را به سمت کدام دیواره خم کند. عقابی هم هر روز بالای دره پرواز می‌کند و آرون روحش را همراه او به بیرون دره می‌فرستد؛ به خاطرات دورش.

یاد پدرش می‌افتد، یاد مادرش که آخرین تماسش را بی‌جواب گذاشته بود، یاد خواهرش و همه آدم‌هایی که فکر می‌کرد همیشه وقت برای دیدنشان هست. با خودش می‌گوید امروز دوشنبه است و شاید همکارانش متوجه غیبت او شوند؛ اما حتی اگر خبری بدهند، از کجا بدانند آرون دقیقا کجاست؟

روز چهارم

نه آبی برایش مانده و نه غذایی. به خاطر کم‌آبی، توهم و خواب‌های بی‌ربط می‌بیند. تشنگی کلافه‌اش کرده؛ می‌داند در این شرایط باید چه کند، اما انجام دادنش سخت است. در نهایت مجبور می‌شود برای تامین آب از دست رفته بدنش، ادرار خودش را بخورد.

سخت بود، اما انجامش داد؛ با این حال، این کار فقط مرگ را در پیچ‌وخم دره نزدیک‌تر نشان می‌داد.

آخرین وداع...

روز پنجم می‌رسد و آرون ضعیف و ناامید شده است. با چاقویی که تا آن لحظه کمک زیادی نکرده، شروع به کندن نامش روی دیواره دره می‌کند. خوب می‌داند اینجا می‌تواند سنگ قبرش شود.

باتری دوربینش رو به پایان است و شروع می‌کند به ضبط آخرین وداع با خانواده‌اش؛ همان خانواده‌ای که ندید گرفته بود و حالا بیش از هر وقت دیگری به وجودشان نیاز داشت.

روز آخر

آرون در رویاهایش می‌بیند که پسربچه‌ای او را پدر صدا می‌کند و از او می‌خواهد با هم بازی کنند. سرمست از این خواب شیرین، با اینکه هیچ وقت جدی به پدر شدن فکر نکرده بود، ناگهان بیشتر از هر چیز تعبیر این رویا را می‌خواست.

در رویا با پسرش مشغول بازی است، در حالی که دست راست ندارد. آرون خوب می‌دانست راهی جز بریدن دستش ندارد و این رویا، انگار راه را به او نشان داده بود.

آخرین راه...

در نهایت آرون حرفی را که روزها در دلش می‌گفت به زبان می‌آورد: باید دستم را قطع کنم.

پس بدون معطلی شروع کرد. یک شریان‌بند درست کرد و چاقوی کندش را نگاه کرد. فکر کردن در آن موقعیت فقط شرایط را سخت‌تر می‌کرد؛ یا الان یا هیچ وقت. مچ دستش پشت سنگ و بین دیواره گیر کرده بود، اما ساعدش آزاد بود. پس از همانجا شروع می‌کند.

قطع عضو

اول باید استخوان دستش را می‌شکست؛ چون حتی اگر دستش را می‌برید، بدون شکستن استخوان آزاد نمی‌شد. از سنگ استفاده کرد و تا جایی که می‌شد به دستش فشار آورد. دردی که همان لحظه احساس کرد مثل انفجاری در بدنش پیچید و نفسش را گرفت.

اما درست از همان لحظه، خودش را آزاد شده می‌دید. لبخند زد و شروع کرد با چاقوی کند چینی‌اش به بریدن پوست، گوشت و غضروف. زیر لب می‌گفت: تو نمی‌تونی من رو اینجا نگه داری.

دردناک‌ترین قسمت، بریدن عصب دست با ابزار چندکاره بود؛ دردی که در تمام وجودش پیچید و خودش بعدها از آن به عنوان یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی‌اش یاد کرد.

برای تماشای ویدیو قطع عضو به اینجا مراجعه کنید. (اخطار: این ویدیو دارای صحنه‌های دلخراش است)

و رهایی...

حدود یک ساعت تمام قطع عضو طول کشید و در نهایت وقتی یک قدم به عقب برداشت، دستش آزاد شده بود. با وسایلی که داشت، زخم را بست، دوربینش را درآورد، عکسی از دستش انداخت و رفت.

از دره بیرون آمد، گودال آب کثیفی پیدا کرد و بعد از روزها تشنگی بالاخره آب خورد. در راه، خانواده‌ای هلندی او را دیدند، از امداد منطقه درخواست کمک کردند و چند ساعت بعد آرون به بیمارستان رسید.

ویدیویی فوق العاده از نجات پیدا کردن آرون...

بیرون از دره...

آرون بعد از حادثه تلاش کرد توانایی‌های سابق خود را به دست بیاورد و روحیه‌اش را حفظ کند. او بعدها کتابی با نام بین سنگ و جایی سخت نوشت و از حادثه‌ای گفت که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.

فیلمی هم بر اساس همین کتاب ساخته شد؛ 127 ساعت به کارگردانی دنی بویل و با بازی تحسین‌برانگیز جیمز فرانکو. این فیلم در سال 2010 اکران شد و در سال 2011 نامزد 6 جایزه اسکار، از جمله بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول مرد شد.

آرون سال‌ها بعد ازدواج کرد و پسرش، همان تصویری که در رویا دیده بود، به دنیا آمد. این بخش از زندگی او بعدها تغییراتی هم داشت و مانند هر زندگی واقعی دیگری بی‌نقص و خطی پیش نرفت؛ اما چیزی که ماند، همان درس بزرگ بود: عشق، خانواده و امید به آینده می‌توانند آدم را در تاریک‌ترین لحظه‌ها زنده نگه دارند.

آرون رالستون بعد از حادثه چه کرد؟

بعد از نجات، زندگی آرون به نقطه قبل برنگشت؛ فقط شکل تازه‌ای پیدا کرد. او با پروتز مخصوص، دوباره سراغ کوه و طبیعت رفت و تلاش کرد همان آدم فعال بماند، اما این بار با نگاهی محتاط‌تر. روایت او در کتابش تنها شرح یک حادثه نیست؛ درباره خودخواهی، تنهایی، خانواده، غرور و لحظه‌ای است که آدم می‌فهمد زنده ماندن گاهی فقط به قدرت بدن ربط ندارد.

فیلم 127 ساعت هم همین بخش انسانی ماجرا را پررنگ کرد؛ اینکه تماشاگر فقط شاهد گیر افتادن یک دست زیر سنگ نباشد، بلکه بفهمد ذهن یک انسان در پنج روز و نیم تنهایی چه مسیر عجیبی را طی می‌کند. برای همین، داستان آرون هنوز هم در کلاس‌های ایمنی سفر، روایت‌های انگیزشی و بحث‌های مربوط به طبیعت‌گردی تنها مثال زده می‌شود؛ نه برای اینکه کسی را از سفر بترساند، بلکه برای اینکه یادآوری کند شجاعت بدون برنامه‌ریزی، گاهی آدم را به سخت‌ترین آزمون زندگی‌اش می‌رساند.

دوستان کارناوالی، برای روایت این داستان از عکس‌ها و ویدیوهای فیلم کمک گرفتیم. در ادامه هم عکس‌ها و ویدیوهایی را می‌بینید که توسط خود آرون رالستون گرفته شده یا به ماجرای او مربوط است.

اگر به روایت‌های تصویری علاقه دارید، پیشنهاد می‌کنیم سری هم به آلبوم عکاسی روز تا شب ، 24 ساعت عکاسی بزنید؛ و اگر دوست دارید با مقصدهای شهری بیشتری آشنا شوید، بخش معرفی شهرهای توریستی هم می‌تواند شروع خوبی باشد.

ویدیویی که آرون، برای خانواده اش پر کرده بود و تنها لحظاتی از آن را عمومی کرد...

حرف های نگفته...

رالستون می‌گوید ایمانش از جهان‌بینی‌اش می‌آید. او به انرژی‌ها و جریان داشتن آن میان آدم‌ها و محیط معتقد بود. مدت‌ها ارتباط فیزیکی خودش را با اطرافیان قطع کرده بود؛ در حالی که با این کار فقط خودش را از عشق آن‌ها محروم می‌کرد.

در بیست‌سالگی، معنای زندگی برایش خطر کردن بود؛ اما بعد از آن روزها فهمید بودن کنار خانواده هم خودش یک ماجراجویی بزرگ است. او همچنان فعالیت‌های ورزشی‌اش را ادامه داد، اما محتاط‌تر شد و همیشه اطلاعات دقیق مقصد سفرهایش را می‌گذاشت.

دوربین برای او در آن شرایط مثل پلی میان خودش و خانواده بود؛ هر بار که حرفی می‌زد و ضبط می‌کرد، عشق آن‌ها را به یاد می‌آورد. خانواده، عشق و امید به آینده او را نجات داد.

آرون در مورد فیلم هم گفته بود دیدن روایت سینمایی ماجرا، آن هم با بازی جیمز فرانکو، تاثیر زیادی هم بر او و هم بر خانواده‌اش داشت.

پوستر فیلم سینمایی 127 ساعت

جمع بندی

داستان آرون رالستون، داستان آدمی است که اشتباه کرد، تنها رفت، مسیرش را به کسی نگفت و در سخت‌ترین شکل ممکن تاوانش را داد؛ اما همین داستان در نقطه‌ای دیگر به روایت امید، تصمیم و شجاعت تبدیل شد. او 127 ساعت میان سنگ و سکوت ماند و در نهایت برای زنده ماندن، از بخشی از بدنش گذشت.

اگر قرار باشد این ماجرا فقط یک جمله برای ما داشته باشد، شاید همین باشد: هیچ سفری آن‌قدر ساده نیست که بی‌برنامه شروع شود و هیچ امیدی آن‌قدر کوچک نیست که نتواند آدم را از دل تاریکی بیرون بکشد.

سوالات متداول

آرون رالستون چند ساعت در دره گرفتار بود؟

آرون رالستون حدود 127 ساعت، یعنی کمی بیش از پنج روز، در دره بلو جان یوتا گرفتار بود.

حادثه آرون رالستون چه زمانی اتفاق افتاد؟

حادثه در شنبه 26 آوریل 2003 رخ داد؛ زمانی که آرون برای دره‌پیمایی تنها به منطقه بلو جان در یوتا رفته بود.

آرون رالستون چگونه نجات پیدا کرد؟

او بعد از چند روز تلاش ناموفق، دست راستش را که زیر سنگ گیر کرده بود قطع کرد، از دره بیرون آمد و در مسیر توسط یک خانواده هلندی دیده شد؛ سپس نیروهای امدادی به کمکش آمدند.

فیلم 127 ساعت بر اساس واقعیت است؟

بله، فیلم 127 ساعت بر اساس داستان واقعی آرون رالستون و کتاب او با نام «بین سنگ و جایی سخت» ساخته شده است.

کتاب آرون رالستون چه نام دارد؟

کتاب زندگی‌نامه‌ای آرون رالستون با نام بین سنگ و جایی سخت در سال 2004 منتشر شد و روایت کامل‌تری از حادثه بلو جان و روزهای بعد از آن را تعریف می‌کند.

مهم‌ترین درس داستان آرون رالستون چیست؟

مهم‌ترین درس این ماجرا خبر دادن مقصد سفر، همراه داشتن تجهیزات ضروری، تنها نرفتن به مسیرهای پرخطر و جدی گرفتن برنامه‌ریزی پیش از طبیعت‌گردی است.

سخن آخر

یک قهرمان شجاع‌تر از یک آدم معمولی نیست؛ فقط چند دقیقه بیشتر شجاع است.

شما اگر جای آرون بودید، چه می‌کردید؟

دیدگاه جدید

جدید ترین دیدگاه

ما در کارناوال به عنوان جامع‌ترین پلتفرم رزرو خدمات سفر و گردشگری در ایران، سفر را از لحظه‌ تصمیم‌گیری تا ثبت تجربه‌ای ماندگار معنا می‌کنیم؛ در این مسیر‍ ماموریت‌مان اراﺋــﻪ خدمات رزرو آسان، راهنمای واقعی و ترویج حال خوبی‌ست که با دعوت به حرکت، پویایی و شادی جمعی همراه باشد.

دسترسی سریع

عضویت در خبرنامه پیامکی (اطلاع از هدایا جشنواره‌ها و تخفیف‌ها)

تماس با کارناوال

پشتیبانی 7 صبح تا 1 بامداد:

021 9101 3530

کلیه حقوق مادی و معنوی کارناوال برای شرکت کاروان سفر های نیکسام محفوظ است. استفاده از محتوای سایت تنها در صورت پذیرش شرایط و ضوابط امکان پذیر است.

خانهعکاسخانه

کنترل سفر دست شماست