ویدیو HD
نسیم امینی

نویسنده ارشد کارناوال

انتشار

09 شهریور 1397

به روز رسانی

11 شهریور 1397

ایران کشوری ست با تمدنی دیرینه؛ همین سبب شده تا آثار تاریخی بی شماری داشته باشد که توجه هر شخصی را به سوی خود جلب می کنند. طبیعت زیبا و متنوع کشورمان نیز از دیگر جاذبه هایش شمرده می شود. همچنین از دیرباز اقوام مختلف این سرزمین را به عنوان سکونتگاه خود برگزیده و با حضورشان بر زیبایی های آن افزوده اند. همه این ها ایران را به مقصد محبوبی برای مسافران بدل می کند.

متاسفانه تبلیغات منفی نسبت به کشورمان در میان رسانه های خارجی بسیار دیده می شود که باعث شده بسیاری از افراد برای آمدن به ایران، تردید داشته باشند؛ اگرچه عده ای بر شک و تردید خود غلبه می کنند، کوله بارشان را می بندند و راهی سرزمین مان می شوند. آن ها نمی توانند به سادگی از کشوری با این همه زیبایی بگذرند. جالب آن که بیشتر گردشگرانی که به اینجا سفر می کنند، خبرهای منفی زیادی درباره کشورمان شنیده اند و با ترس و دلهره پا به داخل مرزهای ایران می گذارند. همه این گردشگران حین سفر به اینجا، یک وجه اشتراک دارند و آن، شگفتی شان نسبت به آنچه می بینند در مقابل خبرهای منفی ست که پیش تر شنیده اند. امروز می خواهیم با دو گردشگری همراه شویم که چنین تجربه جالبی را نسبت به ایران داشته اند، جَسی (Jasi) و مت (Matt) به کشورمان آمده اند و خاطرات سفرشان را در وب‌سایت خود به اشتراک گذاشته اند. ابتدا با این دو گردشگر آشنا می شویم و سپس، یکی از جالبترین خاطرات شان حین گشت و گذار در ایران را مرور می کنیم؛ یعنی شرکت در یک جشن عروسی ایرانی!

همراه این دو گردشگر خارجی و کارناوال به یک عروسی پرشور بیایید.

Photo by : Unknown

معرفی مت و جسی، دو گردشگر اهل استرالیا و سوئیس

متِ 26 ساله در شهر کابدن (Cobden)، در ایالت ویکتوریای استرالیا متولد شده و در حال حاضر مهندس مکانیک است. جسی نیز، دختری ست 24 ساله که شغلی در زمینه ارتباطات دارد و در یکی از مناطق شهر برن (Bern) سوئیس به دنیا آمده است. این دو، برای اولین بار در سال 2015 و در یکی از هتل های شهر لاگوس (Lagos) پرتغال همدیگر را ملاقات کردند. زمانی که جسی تازه سفرش به اسپانیا را به پایان رسانده بود و در پرتغال به سر می برد و مت سفر انفرادی اش به دور اروپا را آغاز کرده بود. آشنایی این دو در پرتغال شروع شد و از طریق ارتباط راه دور ادامه یافت. جسی و مت، در آن زمان هر دو در زادگاه شان زندگی می کردند و زمان آن رسیده بود تا سرزمینی را برگزینند و زندگی دونفره شان را در آن آغاز کنند. اما نکته ای در این میان، نظر هر دوی شان را جلب کرد، آن ها متوجه شدند که نیازی به یک کشور مشترک برای سکونت ندارند! این دو عاشق سفر بودند، پس می توانستند به سادگی، زندگی با یکدیگر را در سفر آغاز کنند و در جاده ها، روزگار بگذرانند.

سال 2016 ایده جالبی ذهن این زوج را به خود مشغول کرد؛ دوچرخه سواری از زادگاه جسی در سوئیس به زادگاه مت در استرالیا! جالب آن که این زوج هنوز بر سر آن دعوا دارند که اولین بار، کدام یک پیشنهاد چنین سفری را داده است؟! در هر صورت، آن ها پس از یک سال برنامه ریزی سرانجام به این ایده بلندپروازانه خود جامه عمل پوشاندند و در تاریخ 9 ژوئن 2017، پا بر روی پدال گذاشتند و راهی سفر شدند. این دو گردشگر مسیرشان را از سوئیس آغاز کردند، پس از آن به ایتالیا، اسلوونی، کرواسی، صربستان، بلغارستان رفتند تا آنکه به دریای سیاه رسیدند. از روی دریای سیاه به پرواز در آمدند، سپس به گرجستان و آذربایجان رفتند و پس از آن وارد ایران شدند...

سفر مت و جسی به ایران

این بخش از ماجرا را از زبان مت بخوانید:

ورود به ایران با دوچرخه؟! کمی ترسیده بودم! زمانی که گذرنامه خود را در مرز تحویل دادم انبوهی سوال و تردید از ذهنم گذشت... شب ها را کجا سپری خواهم کرد؟ چگونه ایرانی ها از یک استرالیایی و یک سوئیسی استقبال خواهند کرد؟ آیا خطر در کمین مان خواهد بود؟ آیا این مردم از آزادی ما برای مسافرت با دوچرخه آزرده‌خاطر خواهند شد؟ آیا بهتر نیست بر فراز ایران پرواز کنیم و با دوچرخه وارد آن نشویم؟ ناگهان در آن لحظه متوجه شدم که هرگز با یک ایرانی ملاقات نکرده ام، هرگز غذای آنها را نچشیده ام و هرگز تصاویری از شهرهای شان را ندیده ام. در آن موقع، ذهنیتی درباره فرهنگ مهمان نوازی ناب ایرانی نداشتم، تمام آنچه درباره ایران می دانستم همان چیزهایی بود که در تلویزیون دیده بودم. اما دو ماه مسافرت با دوچرخه در ایران زندگی مرا به کل تغییر داد...

مت بر شک ها و تردید هایش غلبه کرد و با جسی به ایران آمد. آن ها تجربه ای دلپذیر در کشورمان داشتند و پس از آن که سفرشان در اینجا به پایان رسید، تلاش قابل توجهی برای عوض کردن دیدگاه دیگر مردم دنیا نسبت به ایران داشتند و تجربه های سفرشان را در فضای مجازی به اشتراک گذاشتند.

در ادامه می خواهیم، یکی از این خاطرات جالب مت و جسی را حین سفرشان به کشورمان مرور کنیم. بنابر گفته های این دو گردشگر، ایرانیان در تمام طول سفر، به آن ها لطف داشته اند؛ آن ها را به خانه دعوت می کردند و با چای و غذاهای خوشمزه، پذیرای شان می شدند. در این بین دعوت به یک عروسی از جذابترین پیشنهادهایی بوده که این دو دریافت کردند و با کمال میل، آن را پذیرفتند. در ادامه همراه ما باشید تا خاطرات عروسی علیرضا و افسر را از زبان این دو گردشگر خارجی بخوانیم.

Photo by : Unknown

پیش از عروسی

سه روز مانده بود به جشن عروسی که مت و جسی، میهمان خانه مادر افسر شدند و به گفته خودشان، در آن جا همچون عضوی از خانواده با این دو برخورد می شد. پس از گذشت یک روز، این گردشگران کنجکاو شدند که چرا هیچ اتفاق خاصی نمی افتد؟! پس، جشن و سور و سات عروسی، از چه زمانی آغاز خواهد شد؟! آرامش اعضای خانواده و به ویژه عروس و داماد تنها دو روز مانده به عروسی، برای این گردشگران بسیار تعجب برانگیز بود. در ادامه برای آن ها توضیح داده اند که جشن عروسی در ایران، معمولا در دو شب صورت می گیرد. شب اول، اقوام و آشنایان نزدیکتر حضور می یابند که حدود دویست تن هستند، در جشن اصلی نیز حدود هشتصد میهمان شرکت می کنند.

باید توضیح دهیم که مت و جسی، اشتباهی در برداشت های شان داشته اند و به اشتباه، حنابندان را جشن اول عروسی می دانند. متاسفانه این دو گردشگر هیچ توضیحی نداده اند که جشن عروسی کجا و توسط چه قومی صورت گرفته است و تمامی این رسوم را به تمام کشور ایران بسط داده اند.

شب حنابندان

مت و جسی توضیح داده اند که در جشن های عروسی ایرانیان، آقایان و خانم ها، در دو بخش جداگانه به رقص و پایکوبی می پردازند. همین سبب شده که در مراسم حنابندان، این دو را به گفته خودشان، حتا بدون یک خداحافظی از یکدیگر جدا کنند. در ادامه خاطرات عروسی را از زبان این دو نفر می شنویم. با ما همراه بمانید.

مت:

در قسمت آقایان از من با چای و شیرینی نارگیلی پذیرایی کردند. همه میهمانان در وسط سالن می رقصیدند؛ البته به جز افرادی که درباره حضور و هویت من کنجکاو بودند!

جسی:

عروس و داماد، در وسط مجلس بودند و خانم ها به دورشان می چرخیدند، روسری های پولک نشانی بر دست داشتند که حین گشت زدن به دور عروس و داماد، بر بالای سر خود تکان می دادند. به من نیز یکی از این روسری‌ها داده بودند تا در جشن شان شریک شوم. تمامی خانم ها به جز عروس حجاب داشتند و این توجه مرا به خود جلب کرد. پس از آن که داماد از سالن خارج شد، خانم ها روسری های شان را در آوردند؛ البته بزرگترهای مجلس، همچنان حجاب خود را نگه داشته بودند. اندکی بعد همه خانم ها لباسی سنتی و پولک نشان بر تن کردند و به من هم یکی از این لباس ها دادند. زمانی که همه از بابت پوشش و حجاب شان مطمئن شدند درها را باز کردند و به سوی سالن آقایان رفتند.

Photo by : Unknown

مت:

در حال نوشیدن چای چهارمم بودم که ناگهان، حدود چهل خانم با کشیدن کِل به سالن آمدند و به همان سرعتی که آمده بودند، ناپدید شدند! آقایان برای زمانی کوتاهی رقص شان را متوقف کردند و با خروج خانم ها، دوباره پایکوبی را از سر گرفتند. باید توضیح بدم که رقص مردان ایرانی چندان کار آسانی نیست و تکنیک های خاص خود را دارد. در ابتدا از من خوستنند که مانند آن ها برقصم، اما چندان مهارتی در این زمینه نداشتم و این موضوع، همه را به خنده انداخت. در نهایت به درخواست علیرضا، گوشه ای از رقص غربی را برای شان به اجرا در آوردم. چندی بعد، خانم ها دوباره به سالن آقایان برگشتند و با دستمال هایی بر سر، دورتادور سالن گشتند و در نهایت آقایان و خانم در کنار یکدیگر به جشن و پایکوبی پرداختند. این جشن حقیقتا زیبا بود، رنگ ها در هر گوشه به چشم می خوردند و شادی در فضا موج می زد. زمانی که داماد می رقصید، مردها به او پول می دادند و او را بر روی شانه خود سوار می کردند.

Photo by : Unknown

جسی:

در نهایت قسمت مهم مراسم آغاز شد. میزبانان ظرف های حنا را آوردند که با پولک تزیین شده بود. ماده حنا به شکل ستاره تزیین شده بود و این مرا به یاد نوعی شیرینی سوئیسی مخصوص کریسمس به نام Zimtsterne انداخت. کمی حنا در دست من گذاشتند و من فکر کردم خوراکی ست؛ پس آن را به دهان بردم اما یکی از دخترها مانعم شد و توضیح داد که این ها خوراکی نیستند. علیرضا و افسر، در وسط سالن نشسته بودند و مردی در دست شان حنا می گذاشت. بر روی حنا، برگ های سبزی گذاشتند و در نهایت، بر روی تمام این ها اسکناس هایی را قرار دادند. به من توضیح دادند که بر اساس سنت پارسی، حنا از بهشت آمده است و به همین خاطر برای عروس و داماد سلامتی و شگون می آورد. بعد از گذاشتن حنا در دست عروس و داماد، درون اتاق آتش بازی به راه انداختند؛ بله، داخل اتاق!

 

جسی و مت توضیح داده اند که پس از شش ساعت رقص و پایکوبی بی وقفه، همه سوار ماشین های شان شدند. خودروها به دنبال یکدیگر به راه افتاده بودند و در راه، گهگداری برای رقص و پایکوبی توقف می کردند؛ آتش بازی هم همچنان ادامه داشت. در نهایت دو ساعت پس از نیمه شب به خانه مادر عروس رسیدند و شام میل کردند. این برای جسی و مت عجیب و غیر قابل باور بود، آن ها حیران مانده بودند که چطور، فردای آن روز دوباره این جشن و سرور را با جمعیتی چهار برابر تکرار کنند.

شب عروسی

 جسی:

برای حضور در جشن عروسی، من با خواهرهای عروس به آرایشگاه رفتم. پیش از این فهمیده بودم که خانم های ایرانی، به آرایش کردن علاقه دارند، اما دیدم که در مراسم عروسی، بازهم به مراتب بیشتر آرایش می کنند. دخترهای همراهم، مرا نیز به حال خود نگذاشتند و مشغول آرایش مو و صورتم شدند. هنوز کارشان به نیمه نرسیده بود که خود را در آینه دیدم و به یاد زن‌پوش ها (1) افتادم، پس اجازه ندادم بیش از این کارشان را ادامه دهند. زمانی که به سالن عروسی رسیدیم دوباره همان ماجرای روز قبل تکرار شد. مت را به سالن آقایان برده بودند و من حتا نتواسنتم با او خداحافظی کنم. در نهایت، به همراه دیگر خانم ها به سالن ویژه بانوان رفتم. در آن جا همه چیز برای آمدن علیرضا و افسر آماده بود. زمانی که عروس و داماد رسیدند، چهارصد نفر خانم هم زمان شروع به کِل کشیدن کردند.

مت:

چندین ردیف میز و صندلی برای چهارصد میهمان چیده شده بودند. آقایان چشم انتظار خوشامدگویی به علیرضا و البته شام بودند. رقص ساعت هشت آغاز شد، وقفه کوتاهی برای صرف برنج و مرغ در میانش افتاد و سپس، تا ساعت دوازده ادامه پیدا کرد. علیرضا با تک تک میهمانان صحبت می کرد و من با تک تک شان سلفی می گرفتم. این تمام ماجرای جشن در قسمت آقایان بود.

جسی:

در مجلس خانم ها رقص و پایکوبی به راه بود. همچنین، کلیپی از علیرضا و افسر پخش شد، اما از آنجایی که در این ویدیو افسر روسری نداشت حتما آن را در بخش آقایان نشان نداده اند. پیش از قاچ کردن کیک هم، نوعی از حرکات موزون به نام «رقص چاقو» انجام شد. در ادامه به عروس و داماد در هنگام رقص پول زیادی دادند و پس از آن برادر داماد با یک کیسه برنج خالی وارد مجلس شد؛ پاکت های پول را از تک تک میهمانان گرفت و نام شان را در کاغذی نوشت. برای من توضیح دادند که این کار را برای آن انجام می دهند که در آینده بدانند چگونه در عروسی های دیگران جبران کنند. ایرانی ها پول زیادی در مراسم عروسی به یکدیگر کادو می دهند که حتا به 8.000 دلار آمریکا نیز می رسد.

در این مراسم سلفی های زیادی با من گرفته شد، به حدی که دو هفته بعد در شهر شیراز، دختری تصاویر من در شب عروسی را دیده بود و به خوبی مرا می شناخت!

پاورقی


1: زن‌پوش، به مردی می گویند که لباس زنانه پوشیده و برای سرگرمی و به طرزی اغراق آمیز حالت های زنانه به خود می گیرد و رفتارهای زنانه انجام می دهد.

Photo by : Unknown

عروس کشانی

مت و جسی درباره پایان مجلس عروسی چنین گفته اند:

زمانی که جشن عروسی خاتمه یافت، حدود شصت ماشین مسافتی 30 کیلومتری را طی کردند تا در نهایت به خانه مادر علیرضا رسیدند. در تمام مسیر، توقف برای رقص و آتش بازی همچنان ادامه داشت. در جلوی خانه مادرشوهر، گوسفندی قربانی شد و باز هم رقص با موسیقی محلی در خانه ادامه داشت. پس از آن که از میهمانان با چای و کیک پذیرایی کردند، راه بازگشت را پیش گرفتیم. درنهایت، بعد از 2 ساعت رانندگی به خانه رسیدیم و ساعت 5 صبح به خواب رفتیم.

سخن آخر

با دو گردشگر اهل کشورهای سوئیس و استرالیا همراه شدیم و به یک جشن عروسی ایرانی رفتیم. این زوج خارجی 60 روز را در کشورمان گذرانده و خاطرات سفرشان را در وب سایت خود منتشر کرده اند. در آینده دیگر تجربیات سفر آن ها در ایران را با شما به اشتراک می گذاریم.

نظر شما درباره تجربه سفر این گردشگران چه بود؟

آیا از گشت و گذار با مت و جسی لذت بردید؟

می دانید رسوم این عروسی متعلق به کدام یک از اقوام ایرانی ست؟

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

کلیه حقوق مادی و معنوی برای کارناوال محفوظ است. استفاده از مطالب و تصاویر سایت تنها در صورت پذیرش شرایط و ضوابط کارناوال امکان پذیر است.