کارناوالِ جدید رو دیدی؟
ببینم arrow_back
با احساس بخوان؛ هنگامی که گوش جان می سپاری به این نوا... آرام بخوان و تصور کن که به خیابان اصلی شهر خود رفته ای و گشت و گذار مردم را تماشا می کنی که هر کدام به یک سو می روند و کاری دارند. قدم زنان از لابه لای آنها می گذری و سعی می کنی فکرشان را بخوانی.. عاقبت بعد از چند حدس به فکر کارهای خودت می افتی و جایی که باید بروی. آهنگی دلنشین از ذهنت می گذرد و دلت هوایش را می کند... به تقاطع میرسی. در انتظار چراغ سبز عابر پیاده، پسرکی گلفروش، لبخند زنان به تو گل تعارف می کند و تو به یادش یکی می خری. در دلت غوغایی برپاست. صدای آهنگ در سرت عمیق تر می شود. با این همه حس خارق العاده در شهر شلوغت چه می کنی... در ذهن با او صحبت می کنی: دارم میام عزیزم.. دارم میام! در پس کوچه ها می پیچی و آنقدر فکرت مشغول است حینی که به خود می آیی، میگویی اینجا چه می کنم. (روبه روی رستورانی هستی) کلی کار نکرده دارم که باید انجام بدهم.. اوه! اینجا را ببین. گرسنه هم هستم. کبابی سفارش می دهی و بیرون می آیی تا حاضر شود. ناخودآگاه موبایلت را از جیبت در می آوری.. می گویی بگذار زنگی به او بزنم. ناسلامتی ساعتی دیگر قراری داشتیم.. بعد مدت ها ندیدنش بدلیل مشکلات پیش آمده بینمان، اکنون وقت آشتی است. کلی زحمت کشیدم تا راضی اش کردم. حالش را بپرسم. نکند ناهار نخورده بیاید و من نادان تک خوری کرده باشم. پاسخ می دهد... اولین کلمه را که به زبان آورد از لحنش فهمیدم مشکلی وجود دارد. دودل شده بود انگار. اولش مثل من هیجان داشت اما الان می ترسید انگار. گفت بگذار هفته ی دیگر ببینمت. بگذار زمان بگذرد. گفتم دورت بگردم، این همه زمان دوری بس نبود؟ . . زیر بار نرفت. پایان تماس. گل را در شیار دیوار همانجا فرو کرده و بی اشتها به رستوران رفتم.. می دانید.. زندگی در جریان است، زندگی باید کرد. بعد از غذا خوردن بیرون آمدم و با خود جمله ی قبل را گفتم. گل سر جایش نبود.. شاید کسی برای معشوقه اش برده بود.. ... هفته ی بعد، هرگز نرسید. همراه کارناوال باشید تا گوش به صدای زندگی دهیم.
دیدگاه ها : 4
account_circle
email

لطفا منتظر بمانید ....

X